دختر فال فروش
شهر تهران پلك مي گشايد...
پنجه هاي آفتاب بام ها را يكي پس از ديگري تسخير مي كند.
قفلها باز مي شود،
چرخها مي چرخند،
دودكشها سرفه مي كنند
قلبها به تپش در مي آيد و
زندگي در رگهاي بسيار اين شهر جريان مي يابد!!!
همه مي روند به مدرسه، اداره، دانشگاه، مغازه، خيابان و ...
و زير آن سقف ها نشسته اند:
فرانك، آرش، آرمان؛ بيژن، منيژه، كامران، اردشير ... سارا و ...!!!!!!!!!!
دربهاي تكرار گشوده مي شود!!!
شهر گرسنه مي شود
خورده مي شود:
آبگوشت، ديزي، كباب، پيتزا، ماست، خيار، نان بربري، نان لواش، سيب، پرتغال، آدامس و ...
شنيده مي شود از:
ماشين، خانه، حسرت، دلتنگي، شادي، اميد، زندگي، مرگ و ...
*****
در گوشه اي از اين شهر بزرگ
در ميان جدال زندگي و حركت
در تكاپوي لحظات زندگي
دختركي چشم آبي، با بسته اي فال
در سراسيمگي نوجواني و جواني
در حسرت فروش آخرين دانه هاي فال
در كنار پلي بلند و فلزي
شهر را به خريد فال مهمان مي كند:
آقا فال
خانم فال...
مي مانم در خود ....
اگر تمام فال هايش را بخرم
آيا او براي امروز خوشحال مي شود؟
آيا گوشه اي از اين شهر خواهد خنديد؟؟؟
آيا
آيا
آيا...؟؟؟؟؟؟؟؟
و اين چنين است كه من مي مانم و دخترك چشم آبي فال فروش
دنيايش، بسته هاي فالش
و پلي فلزي بلند كه
در اين شهر جاريست...!!!!!!!!!!!

حمید حیدرپناه