فتح ميمك به روايت جوزعلي نجفي
به بهانه سالروز عملیات غرورآفرین ضربت ذوالفقار؛ گفتگوی مشترک به همراه حجت اله هاشم بیگی با جوزعلی نجفی،

از فرماندهان نیروهای عشایر در فتح میمک
به نقل از حجت اله هاشم بیگی
بدون شک در تاریخ پرشکوه ایران اسلامی، حماسه ها و افتخارات زیادی وجود دارد.یکی از ادوار پرافتخار مردمان ایران زمین، دوره هشت سال دفاع مقدس است.
زمانی که صدام با کمک همدستانش به خاک مقدس جمهوری اسلامی ایران حمله کرد و برخی از نقاط کشور را به تصرف خویش درآورد، مردم غیرتمند کشورمان به دفاع از آب و خاک و شرف و ناموس خویش همت گماشتند و دست همهی متجاوزان را از این خاک مقدس کوتاه کردند.
استان ایلام نیز یکی از استانهایی بود که هدف مستقیم حملات رژیم بعث قرار گرفت و مردمان این دیار با رشادت و دلاوری به پاسداری از میهن پرداختند.
در اوایل جنگ، به دلیل نوبنیاد بودن ارتش و سپاه، نیروهای غیور و دلیر عشایر استان ایلام اوضاع را به خوبی دریافتند و بصورت داوطلبانه برای یاری رساندن به رزمندگان اسلام به جبهه ها شتافتند.
عکس:جوزعلی نجفی به همراه همرزمان عشایر در ارتفاعات میمک
نشسته نفر دوم (وسط) پدرم "حبیب حیدرپناه" از همرزمان جوزعلی در عملیات میمک
نوزدهم دیماه یادآور پایمردی نیروهای عشایر استان ایلام در برابر دشمن متجاوز است.این روز، برای مردم استان ایلام پرازخاطره های تلخ و شیرین است. عملیات غرور آفرین «ضربت ذوالفقار» که منجر به بازپسگیری ارتفاعات میمک از دست دشمن متجاوز گردید، بیش از گذشته توانایی رزمی نیروهای عشایر را به فرماندهان نظامی کشور ثابت نمود. بطوریکه بعداز این عملیات، نیروهای عشایر جزوی انکاناپذیر از رزمندگان اسلام شدند.
سالها از آن ایام می گذرد و آنان که در نبرد میمک شرکت داشته اند، حماسه ها را برای جوانان و آنان که ندیده اند شرح می دهند.
اعضای انجمن دانشجویان و فارغ التحصیلان چوار در استان ایلام تصمیم گرفت به مناسبت ارج نهادن به دلاورمردی مردان بی ادعای عشایر به سراغ آنان برود. کارنامه درخشان عشایر در دوران جنگ و حضور فعال آنان بعداز جنگ، توجه به این قشر را ضروری و انکارناپذیر می سازد.
زمانی که به سراغ مردم عشایر رفتیم، همهی آنان متفق القول « جوزعلی نجفی» فرمانده نیروهای ایل بزرگ ارکوازی و بولی را به ما معرفی کردند. لذا، به سراغ جوزعلی رفتیم و در یک اقدام غیرمنتظره و ناگهانی تصمیم گرفتیم با هم به ارتفاعات میمک برویم.
بعداز حدود 70 دقیقه طی مسیر به میمک رسیدیم و جوزعلی مارا به اعماق جبههها برد و ما که جبهه ندیده بودیم در خاطرات جوزعلی غرق شدیم. محل اسکان رزمندگان عشایر را به ما نشان داد. خاطرات دوستان و رفیقانش را برایمان بازگو کرد. اشک ریخت و ماهم اشک ریختیم.
از دلاورمردیهای ایل خزل، ایل ملکشاهی، شوهان، ارکوازی و بولی و از رشادت ارتش و سپاه برایمان سخنها گفت.
آری، میمک شاهد نبرد جانانه عشایر غیور استان ایلام با دشمن متجاوز بوده است. میمک یادآور صلابت و اقتدار عشایر است. نگاه جوزعلی هنوز هم یادآور صلابت و اقتدار رزمندگان جان برکف و نیروهای غیور عشایر در جبهه های نبرد حق علیه باطل است. هرقله و هر شیار ونقطه ای از میمک داستانی پرماجرا دارد.
همه ما غرق در خاطرات جوزعلی می شویم و حاضر نیستیم حتی یک لحظه صحبتهایش را قطع کند. به مهران، صالح آباد، قلاویزان و منطقه گنجوان نیز اشاره می کند . او می گوید: ماههای اول که به جبهه آمده بودیم، زنان عشایر نان محلی می پختند و به همراه آذوقه برایمان می فرستادند . بعد می گوید: تاریخ ایران نباید شیرزنان عشایر را فراموش کند. اگر آنها نبودند میمک آزاد نمی شد و ما از گرسنگی دوام نمی آوردیم.
جوزعلی از همه و به ویژه رسانه ها گلایه مند است. می گوید: عشایر یکی از خالص ترین و پاک ترین نیروهای انقلاب هستند که در جبهه ها زحمات زیادی کشیدند. اما چون به رسانه ها دسترسی ندارند، رشادت و دلاوری آنان به نسل جوان معرفی نشده است و تاکنون مراسمی در خور شأن این دلاوران بی ادعا برگزار نشده است.
هوا تاریک می شود و به سمت منزل حرکت می کنیم. جوزعلی مارا به منزل خود در روستای بهمن آباد چوار دعوت می کند. تا کسی به منزل جوزعلی نرود، هرآنچه در مورد مهمان نوازی او بگوییم قابل باور نیست.مهربانی، صفا و محبت جوزعلی با هیچ نوشته ای قابل بیان نیست.
همانجا، تصمیم می گیریم مصاحبه ای با جوزعلی انجام دهیم و برای روزنامه های مختلف بفرستیم. حمید حیدرپناه که پدرش از همرزمان جوزعلی بوده، دوربین عکاسی را آماده می کند و من مشغول مصاحبه با جوزعلی می شوم. اما از اینکه یک خبرنگار حرفه ای با جوزعلی مصاحبه نمی کند، بسیار افسوس می خورم و مطمئنم نتوانسته ام حق مطلب را ادا کنم:
خودتان را بیشتر معرفی کنید؟
جوزعلی نجفی فرزند عبدولی. در سال 1322 در روستای بهمن آباد چوار به دنیا آمده ام. پنج پسروهشت دختر دارم. در عملیات میمک فرمانده نیروهای عشایری بودم که از طرف ایل ارکوازی و بولی بصورت داوطلبانه در جنگ شرکت کردیم
مرحوم پدرم از مخالفان رضاخان بود و در جنگ رنو علیه رژیم رضا خان شرکت کرد و زخمی نیز شد. مرحوم سلطان جهانگیری دایی ام بود و از اولین نیروهای عشایر است که در مورد حضرت امام خمینی(ره) کتاب نوشته است.
عملیات میمک دقیقاً در چه تاریخی به پیروزی رسید و نقش عشایر چگونه بود؟
این عملیات در نوزدهم دی ماه 1359 منجر به بازپسگیری ارتفاعات میمک از دست دشمن متجاوز گردید. در این عملیات نیروهای ارتش نیز حضور بسیار فعالی داشتند و فرماندهی کل نیروهای ارتش و عشایر بر عهده سرهنگ سهرابی بود. اما ستون اصلی عملیات نیروهای عشایر بودند. در ضمن، اکثریت شهدای استان ایلام از روستائیان و عشایر هستند که بصورت داوطلبانه در جبهه شرکت کردند.
از فتح میمک بیشتر بگو؟
چون جنگ تازه آغاز شده بود و از سوی دیگر نیروهای نظامی به درستی سازمان یافته نبودند، حضورنیروهای مردمی مانند بسیج و عشایر لازم و ضروری بود. از سوی دیگر، زمانی که در عملیات میمک پیروز شدیم و غنائم زیادی را نیز بدست آوردیم، تمام مردم استان خوشحال شدند و روحیه خودباوری و اعتماد در بین مردم گسترش پیدا کرد.
چون نیروهای عشایر با این مناطق آشنا بودند و آنجا را مثل کف دست می شناختند، هم به رزمندگان خودی کمک می کردند و هم اینکه ارتش بعث عراق را سردرگم کرده بودند و کمتر کسی باور می کرد با دست خالی بتوانیم در این عملیات پیروز شویم.
درضمن، عملیات میمک باعث شد صدام باور کند ملت ایران به راحتی تسلیم نمی شود.
چقدر مهمات و اسلحه داشتید و از کجا تهیه نمودید؟
در برابر اسلحه ومهمات بعثی ها تقریباً هیچی نداشتیم. زمانی که به اتفاق 600 نفر از عشایر ارکوازی و بولی در مسجد حضرت صاحب الزمان(عج) ایلام جمع شدیم، استانداری ایلام 250 قبضه اسلحه ام- یک به ما داد و بقیه نیروها هم از ارتش ژ3 گرفتند. درضمن، ما تصمیم داشتیم فقط برای هفت روز به جبهه برویم. اما زمانی که به جبهه رفتیم، همگی تصمیم گرفتیم بمانیم و در ادامه جنگ به رزمندگان اسلام کمک کنیم.
خودشما تاکی درجبهه ماندید؟
من از سال 59 تا 64 در جبهه ماندم و شدت جراحات باعث شد نتوانم ادامه بدهم.
چه جراحاتی؟
من در عملیات میمک زخمی نشدم. اما در یکی دیگر از عملیاتها که در همان منطقه میمک بود، زخمی شدم و الان هم جانباز 40 درصد هستم.
یعنی با همان اوضاع در جبهه ماندید؟
بله. صفاوصمیمتی که در بین نیروهای عشایر وجود دارد باعث ایجاد دلبستگی زیادی می شود. اگر من ضعف نشان می دادم و بر می گشتم دوستان و یارانم را چه می کردم؟ سالها با همان دردها زندگی کردم . بعداز پایان جنگ بصورت جدی برای معالجه به تهران مراجعه کردم. اکنون نیز با نزدیک شدن به دوران پیری شدت دردهایم افزایش یافته است.
این نیروهای عشایرفقط از ایل ارکوازی و بولی بودند؟
خیر، همه ایلات و نیروهای عشایر استان با هم متحد شدیم و به میمک رفتیم. ایل غیور خزل، ملکشاهی، شوهان، میشخاص و بقیه ایلات و عشایر نیز شرکت داشتند. ضمن اینکه ارتش هم در کنار ما بود.
در زمان جنگ، عشایر فقط با ارتش همکاری می کرد؟
خیر. عشایر بصورت خودجوش به جبهه رفته بود و فرماندهی ما را به ارتش دادند. درضمن، سپاه هنوز به خوبی شکل نگرفته بود. اما بعدها، ارتباط ما با سپاه قویتر شد. حتی یادم می آید که محسن رضایی به همراه تعدادی از رزمندگان آمده بودند و به دنبال راننده لودر و بولدوزور برای اعزام به منطقه عملیاتی هویزه بودند. تعدادی از نیروهای عشایر که نصف ونیمه رانندگی بلد بودند با او به هویزه رفتند.
از خاطراتت بگو؟
تمام لحظه های جنگ و حضور در میمک برای من پر از خاطره است. اما چند مورد را بازگو می کنم. متأسفانه قیافه من شبیه صدام بود و فرماندهان و رزمندگان در این زمینه خیلی با من شوخی می کردند. سرهنگ سهرابی مرا « صدام ایران» صدا می زد.
یک روز یکی از بچه های رزمنده اهل شیراز مرا دید و گفت چقدر شبیه صدام هستی. بعد گفت: می خواهم به مرخصی بروم. اجازه بده یک عکس با هم بگیریم. زمانی که از مرخصی برگشت، گفت: به همسرم گفته ام با صدام عکس گرفته ام و هنوز نمی داند که با او شوخی کرده ام...
بهترین و بدترین خاطره؟
بهترین خاطره همان پیروزی در عملیات میمک است. از سوی دیگر، یاران همه رفتند و مرا تنها گذاشتند. هیچ وقت تصویر سر از تن جدای شهید موسی کمری و بدن پاره پاره شهید علی داد دانشگر را فراموش نخواهم کرد. درست لحظاتی قبل از شهادت، داشتیم با هم می خندیدم و سربه سر همدیگر می گذاشتیم که خمپاره ای آمد و آنان را برای همیشه از من گرفت.
حرف آخر؟
فکر نکنم در دنیا کسی به اندازه من، حضرت امام خمینی(ره) را دوست داشته باشد. بارها به خوابم آمده و حتی یکباردر خواب با چهره ای نورانی به سراغم آمدو یک جلد قرآن مجید به من اهدا کرد.

حمید حیدرپناه