سکوتی به رنگ شباهنگام....

ستاره ای در سایه بان نگاه بی تابم...

 می بافد سحرهای بی رنگم، خیال سرشارت را ...

تنها یک فروغ تا رسیدن به طلوع چشمانت،

جار می زنند گنجشک ها ساعت دیدارت را...

شب از تپش می افتد!!

صبح که می شود نشان دارم از تو آفتاب را

و تا هنگام «پخش مستقیم دیدار چشمانت» پلک بر هم نمی زنم...

تا به تماشا بنشینم آن شرقی ترین طلوع را...

بی خیالِ خیالم، پای تو که برسد، کویر هم به گرد پایم نمی رسد تا بودنم ...

چشمان تو تمامند و من ناتمام...

می نشینم هر غروب کنار بهانه ی شیرینت به دعا

که باشم همیشه در چشمانت...

و تقدیر نچیند تو را از نخ باورم

ای چشم های تو نگاه من...

این پخش زنده با تو تکرار نشدنی است...

دعا می کنم بعد از دیدار تو باشد، وقت پایانم...